آرامگاه عارف قزوینی یک جاذبه گردشگری در همدان است. این مکان در قلب منطقه ۱ واقع شده و با معماری سنتی و فضای آرامشبخش، جای مناسبی برای بازدید در هر زمان از روز است. گردشگران میتوانند در اطراف قبرستان قدم بزنند، عکس بگیرند و از صدای آرامشبخش طبیعت لذت ببرند. برای کسانی که به تاریخ علاقهمندند، این مکان فرصتی عالی برای یادگیری دربارهٔ فرهنگ و هنر ایرانی است. اگر در همدان هستید، حتماً این آرامگاه را در برنامهٔ سفر خود قرار دهید. به یاد داشته باشید که در روزهای بارانی بهتر است از پوشش مناسب استفاده کنید.
در بازدید از آرامگاه عارف قزوینی، حس میکنید که در دل کوههای همدان، یک گنجینهی فرهنگی و تاریخی در انتظار شماست؛ معماری سنتی ایرانی با المانهای مدرن، سنگ تراشیده، کاشی فیروزهای و گنبدی فیروزهای، همهچیز را بهصورت ساده ولی زیبا به نمایش میگذارد. در کنار این آرامگاه، بنای بزرگ بوعلی سینا قرار گرفته
Hosein Deilami
۸ ماه قبل
۵
ابوالقاسم عارف قزوینی در سال 1259 در قزوین چشم به جهان گشود و در سال 1312 در شهر همدان درگذشت. وی علاوه بر شعر، موسیقی را میدانست و خوشنویس هم بود. یکی از آثار معروف او را همه شنیده اند: از خون جوانان وطن لاله دمیده - از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
قصه تنهایی و وفاداری
یکی از غمانگیزترین و در عین حال زیباترین داستانهای مربوط به سالهای آخر زندگی عارف در همدان، رابطه او با سگش به نام «ژیان» است. عارف که از بیوفایی همرزمان و دنیای سیاست به ستوه آمده بود، به کوههای همدان پناه برد و میگفت: «این سگ از خیلی از آدمها باوفاتر است.» جالب است بدانید وقتی عارف در فقر و تنهایی درگذشت، ژیان تا مدتها مزار او را رها نکرد. این وفاداری چنان در میان مردم همدان پیچید که هنوز هم وقتی کسی از تنهایی عارف حرف میزند، یاد ژیان میافتد.
چرا مزار او در حیاط بوعلیسینا است؟
شاید بپرسید یک شاعر سیاسی کنار یک فیلسوف و پزشک بزرگ چه میکند؟ عارف در وصیتش گفته بود که میخواهد در کنار «بزرگمردی که به او ارادت دارد» دفن شود. او بوعلیسینا را نماد خرد ایران میدانست. نکته دراماتیک اینجاست که مزار او درست در نقطهای قرار گرفته که انگار زیر سایه ابدی بوعلی است؛ یعنی همانطور که در زندگی تکیهگاهی نداشت، در مرگ به آغوش یکی از بزرگترین مفاخر ایران پناه برده است.
حس و حال مکان
وقتی بر سر مزار او میایستید، به یاد تصنیف معروف «از خون جوانان وطن لاله دمیده» بیفتید. این شعر را عارف زمانی گفت که مشروطهخواهان به خاک و خون کشیده شده بودند. خواندن این بیت بر سر مزارش، حس عجیبی از وطنپرستی و حزن را به هر بازدیدکنندهای منتقل میکند. او مردی بود که حنجرهاش را وقف آزادی کرد و در نهایت در سکوت کوهستانهای همدان خاموش شد.
یک نکته برای عکاسی و تجربه شخصی
بهترین زمان برای حس کردن اتمسفر مزار عارف، دم غروب است. زمانی که نور آفتاب از لابه لای ستونهای بلند بنای بوعلیسینا روی سنگ مزار ساده او میافتد. در این لحظه، تضاد بین شکوه بنای بوعلی و سادگی مزار عارف، داستانی از تضاد بین «عقل» و «عشق» را روایت میکند.
آرامگاه عارف قزوینی نمونهای از تلفیق هنرمندانه معماری سنتی ایرانی با المانهای مدرنیته است. محوطه آرامگاه عارف با درختان و گلها تزئین شده و فضایی دلنشین برای استراحت و تفریح فراهم کرده است. نمای بیرونی آرامگاه از سنگ تراشیده ساخته شده و با کاشیهای فیروزهای در تزئین آن استفاده شده است. گنبدی فیروزهای بر فراز آرامگاه قرار دارد که بر زیبایی آن افزوده است. درب ورودی آرامگاه از جنس چوب است و با هنر منبتکاری تزیین شده است. دو کتیبه در بالای سردر ورودی آرامگاه نصب شده است که اشعاری از عارف قزوینی بر روی آنها نوشته شده است.
فضای داخلی آرامگاه ساده و بیآلایش است و با سنگ مرمر پوشیده شده است. محراب آرامگاه در سمت قبله قرار دارد و با کاشیکاری معرق تزیین شده است. سنگ قبر عارف در وسط آرامگاه قرار دارد و شعری از خود او بر روی آن حک شده است:
عمرم گهی به هجر و گهی در سفر گذشت
تاریخ زندگی همه در دردسر گذشت
ابوالقاسم عارف قزوینی شاعر، تصنیفساز و نوازنده ایرانی بود که در دوران قاجار و رضا خان پهلوی میزیست. عارف به خاطر سرودن تصنیفها و غزلهای سیاسی، میهنی و عاشقانهاش شهرت دارد. اشعار او سرشار از احساسات و عواطف انسانی است و در وصف عشق، غم، آزادی، وطنپرستی و ظلم ستم سروده شدهاند. وطن من، از خون جوانان وطن لاله دمیده و مرغ سحر برخی از مشهورترین تصنیفهای اوست.
ابوالقاسم عارف قزوینی (۱۲۵۹ قزوین – ۳۰ دی / ۱ بهمن ۱۳۱۲ همدان)شاعر، موسیقیدان و تصنیفساز ایرانی دوران قاجار و پهلوی بود که در قزوین زاده شد. او بهخاطر سرودن تصنیفها و غزلهای سیاسی، میهنی و عاشقانهاش شناخته میشود. از مهمترین شعرها و تصنیفهایی که همزمان با تحولات دورهٔ مشروطه و جنگ جهانی اول سرودهاست، میتوان به از خون جوانان وطن لاله دمیده و گریه کن پس از مرگ کلنل محمد تقیخان پسیان اشاره کرد.
خانه عارف قزوینی در محله حمدالله مستوفی شهر قزوین در میان آثار ملی ایران ثبت شدهاست.
عارف در سال ۱۲۵۹ هجری خورشیدی در قزوین متولد شد. پدرش «ملا هادی وکیل» بود. عارف صرف و نحو عربی و فارسی را در قزوین فراگرفت. خط شکسته و نستعلیق را بسیار خوب مینوشت. موسیقی را نزد میرزا صادق خرازی آموخت. مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسن واعظ، یکی از وعاظ قزوین، به نوحهخوانی پرداخت و عمامه میبست؛ ولی پس از مرگ پدر عمامه را برداشت و ترک روضهخوانی کرد.
عارف در ۱۷ سالگی به دختری به نام «خانمبالا» علاقه پیدا کرد و پنهانی با او ازدواج کرد. (تصنیف دیدم صنمی را در وصف او سرود) پس از اینکه خانواده دختر مطلع شدند، فشارها بر عارف زیاد شد و او به ناچار به رشت رفت و پس از بازگشت با وجود عشق بسیار، آن دختر را طلاق داد و تا آخر عمر دیگر ازدواج نکرد.
بگویم ای داد، بیداد.»
سپس بیماری او شدت گرفت و حنجرهاش گرفته، از خواندن بازماند و از معالجه ناتوان:
"آیا به که میشود گفت که سینهٔ من گرفت و من استطاعت معالجهٔ آن را نداشتم تا اینکه به کلی از بین رفت."
سرانجام عارف در سال ۱۳۰۷ برای درمان، نزد دکتر بدیع به همدان رفت و برای همیشه در آنجا ماند. عارف در همدان بیمار، رنجدیده و مأیوس بود و از همه بهجز اندکدوستانی یکدل و صمیمی کناره گرفت و انسانها را شیطان و دروغگو مینامید.
او از دشمنی اهل روزگار چنین شِکوه میکند:
"آخر این چه بدبختی بود که دامن گیر من شدهاست. فرمانفرما با من بد، سلیمان میرزا بد، قوامالسلطنه بد، تقیزاده هم بد، نصرتالدوله بد، ملکالشعرا بد، مرتجع و آزادیخواه هر دو دشمن، من از هر طرف هدف تیر کینه خواهی شده."
بدبینی، سوءظن، واکنشهای عصبی و پرخاشگرانه که با حساسیت و صداقت بسیار درآمیخته بود پایه شخصیت و مواجههٔ عارف با دیگران را شکل میدهد؛ هم از این روست که دوستیها و دشمنیهای عارف گذرا و متزلزل است و موجبات انزوا و مردمگریزی او از یک سو و آزردگی و کدورت دوستانش از سوی دیگر را فراهم میآورد.
وی نخستین تصنیفش را در ۱۸ سالگی ساخت. عارف، تصنیفهای وطنی سیاسی یا گاهی عاشقانه میساخت و در هر دو زمینه نیز بیباک و سنتشکن بوده است. چون بیشتر تصنیفهای عارف دربارهٔ و اوضاع زمانه بودند تأثیر بسزایی در مجامع آن روز داشتند. عارف از نخستین کسانی است که در ایران کنسرت برگزار کرد و به جنبهٔ غیر مجلسی بودن و مردمی بودن آن تأکید میورزید. کنسرتهای او همیشه پر رونق و پرازدحام بود. عارف در مورد تصنیف و تصنیفسازی عقیده داشت که تصنیف نباید تحریر داشته باشد تا مردمی که صدا و تحریر ندارند بتوانند به راحتی از پس اجرای آن برآیند. عبدالله دوامی نقل میکند: هنگام خواندن یکی از تصنیفهای عارف تحریر دادهاست و عارف به حالت قهر با او درگیر شده که چرا تحریر میدهد. عارف در سراسر زندگی خود همیشه صراحت داشته و این دست کم در تصنیفهای اجتماعی و سیاسی او به خوبی مشهود است. او بدون هراس آنچه را که فکر میکرد درست است بر زبان میراند تا جایی که صراحت او گاه باعث رنجش دوستان و یارانش میشد.
عارف دربارهٔ ابوالقاسم فردوسی میگوید:
حالا فهمیدم تمام عمرم به خطا رفته! این ملت مردهپرست هم نیست اگر مردهپرست بود مزار بزرگترین شاعر ایران، فردوسی تاکنون معلوم بود در کجاست.
وی همچنین به تاریخ ایران زمین عشق فراوانی داشت و در مورد تاریخ ایران کهن چنین میسراید:
به ملتی که ز تاریخ خویش بیخبر است به جز حکایت محو و زوال نتوان گفت.