lamictal
۶ سال قبل
ساعت ۵:۴۸ دقیقه ی نمیدونم چندم اردیبهشت سال ۱۳۹۹بود. باران میامد. با ماشین و بچه ای نشسته در کنارم که نمیدونم مال کی بود و از کجا آمده بود، به سمتخانه ت آمدم. دم در شهرک نگه داشتم و از ماشین پیاده شدم بچه ای که نمیدونستم از کجا آمده پرسید پیاده میشیم؟ گفتم نه فقط یک لحظه کار دارم. در رو بستم از روی سقف ماشین و از نوک پا تا همون حفره ی کذایی -که تو هیچ وقت نمیتونی بسته نگه داری- اسمت رو فریاد زدم. سه بار. موتور سواری که از کنارم رد شد با من اسمت رو فریاد زد. یک دوئت دو ثانیه ای. شاهکار شد. تو دم پنجره اومدی. میدونستیکه نمیتونستم ببینمت. پنجره را باز نکردی. انگارکه موهای من رو از من طلبکاری و میدونی هنوز نمیتونم طلب ت رو پس بدم. با خودت میگی چه فایده که پنجرهروباز کنم؟ دلسرد نمیشم از ندیدن ت. من فقط باید فریاد میزدم. سوار ماشین شدم. بچه ای که آخرش نفهمیدم از کجا آمده با چشمان متعجب نگاه م کرد. گفتم چیزی نیست خاله، فقط به دوستم گفتم گه دواهاشو بخوره. خاله ش بودم. معلوم شد. و ما تا کنار پارک دایناسور ها راندیم. و بچه خوابش برد. و تو هنوز موهای من رو از من طلبکاری. —نمیدونم چندمه