SAMAN KHYABONE
۶ ماه قبل
💢بسـم الـ💫ـلّـ✨ـه الرحمن الرحیـم💢 زمین و نهالستان برادران نوروزی واقعیتش و شیوع کارش برمیگرده تقریباً به سال ۴۰ و ۵۰ شمسی که مرحوم مغفور👇 🌐❄اســـــــــدالـلّـه نـــــوروزی❄🌐 و برادر گرامی ایشان ✨حاج نصرتـــــــــ نصرتــــــــــی✨ این زمین یک و نیم هکتاری رو خریداری کرده و با هم شروع به کاشت انواع محصولات کشاورزی از قبیل گندم و جو و نخود و بعداً کاشت درخت و نهالهای بسیاری کردند ساخت استخر و اتاقهای گوناگون و سالیان دراز زحمت و ضلالت کشیدند تا بلکه بتوانند برای آیندگان آبادی و سرسبزی را به همراه بیاورد🌵🌳🌲🌴 اما روزگار ناملایم با آنها نبود و کم کم با صحبتها و سوء تفاهمها داستان این دو برادر به جدایی کشید بعد از آن بعد از وفات حاج اسدالله زمین به هفت پسر و دو دختر ایشان رسید از سهم خودش و بقیه برادرها این کار رو به مرحوم 🌻🌼ابـــــراهیــم نــــوروزی🌻🌼 سپردن و او هم بسیار در این راه سختی و عذاب و شب تا صبح نگهبانی و مراقبت از درختان و کاشت و آب دهی پر عذاب درختان و نهالهای در این کویر خشک و بی آب و علف ادامه داد تا روزی که قرار شد شهرک آهسته به تاسیس بشه در این منطقه و در همین روزها 👈اِبـــی 👈معروف به🔪اِبـــــرام خـ⚠ــــطر🔪 در اثر سکته ناملایمات این روزگار و خانواده درگذشت و چقدر همیشه خوشحال بود که شهرک آهسته بالاخره او را از تنهایی در میآورد و چقدر دلش میخواست آن روز را ببیند و غصه من از این است که آن روز را هرگز ندید که آپارتمانهای ۵ طبقه اینجا را احاطه کردند و دور تا دور اینجا پر از مردمان ریز و درشت و زن و بچه با پیر و جوان شد او نمیدانست که همین آمدنها آزار و اذیت بسیاری به همراه خواهد آورد بعد از او زمین دوباره خشک شد همسایگان او آقای دوامی مرحوم نیز چند سال قبل ابراهیم از دنیا رفت آقای سبزواری یا سراوانی که چآه عمیق یا موتورخانه دست ایشان بود آن هم به رحمت خدا رفت🚧 و آن سال چه سال نحس و بدی بود😭😭 هرگز یادم نمیرود و از خاطرهها حذف نمیشود😢 بله عزیزان بالاخره آن سرسبزیها و هر آنچه زحمت کشیده بود ابراهیم از یواش یواش خشک شد و روزی که زمین را به برادرش واگذار کرد و برادرش هم بعد چند سال به پسرش سپـــرد🌾⚡ و حال او یعنی سامان نوروزی باید آن میراث ارزشمند و این زمین خشکیده بی آب و علف را دوباره زنده میکرد تا روح آن عزیزان خاطر آرامش داشته باشد و کمی بد شروع و حدود ۸ سال میگذرد و او شبانه روز زندگی را در اینجا میگذراند درخت میکارد آبیاری میکند با هزاران زحمت که آب نیز دیگر مثل سابق به این سو نمیآید و آن صحنه کمی هم که از آب قنات یا آب راه یبارک و کرد امیر داشت آن هم بعد یکی دو سال اول دیگر کسی به دنبال آب نرفته زندگی و آبادی برای این جوان پر امید سخت و سختتر شد و بد داستان از جایی شروع شد که حتی برای روشن کردن یک لامپ یا یک دبه آب برای خوردن خودش هم هر روز با محلیهای آهسته و بسیج شهرک و نیروی انتظامی که بسیجیان خبر میکردند مواجه میشد دائم درگیر بود مخصوصاً شبها که کسی در این بیابان سوت کور نبود به آن هجوم میآوردند و او را به هر مدلی آزار و اذیت میکردند درختانش را که با خون دل کاشته و بزرگ کرده بود میشکاندن اوراق به کلانتری تحویل میدادند یا گاه همه اون حسودان و خداناباوران لعنتی که هیچ از روزگار و سختیها و عذاب و امید این بدبخت خبری نداشتن هجوم میآوردند همگی و آن را اتاق او را خراب کرده وسایلش را بارها آتش زدند و این غصه برای همیشه در دل او هست و خواهد ماند و اما هر روز یک دردسر تازه و باز او امیدوارتر از قبل و با توکل به خداوند بزرگ و منان ادامه میدهد در گرما که درجه گرما به حد سختی میرسد که هیچکس حتی صبح هم بیرون نمیآید سامان در حال آبیاری و کلنگ زدن یا بیل زدن کنار درختان مشغول است و آب تمام بدنش را خیس کرده عرق میریزد به کسی اینها را نمیبیند و اتاق کوچک که حتی یک لامپ از برق دولتی را نیز از او دریغ میکنند آنهایی که نبودند ببینند که این زمین چهها دیده به خود بچهها کشیده و چه سختیها و ملامتهایی دیده و اینان امروز آمدهاند و صاحب شدهاند ولی با همه آزارهایشان باز برایشان سلامتی را آرزو میکنم و به حق ما در روز آخرت انشالله بین من و ایشان👏 خـــــــ🌟ـــــداوند🙌 قضاوت خواهد کرد🙌🙏 و همین روزا به مراد خود میرسد که جواز آب برق و دیوارکشی دور محوطه را از مسئولان کشاورزی و اداره ثبت اسناد خواهد گرفت و به همراه عموهای عزیزتر از جانش که برادر و یاور او و شریک کاری او هستند این پیروزی را👈 جشن خواهند گرفت👉🌟🌟 به امید آن روز💫💫💫💫 به یادمان نرود همیشه بگوییم(( شُکــــ✨ــــراَلــلّــــ✨ـــــه)) 👑اَلـــٰلّهم صَلْ عَلْٰی مُحّمَد وَ آلِ مُحَمـّــد👑
