علمدار داستان
… ـ هنوز شام نیومده؟ … نگاهش همچنان به سوار دوخته شده بود, از رد سم اسب, به جاى خاک نور پراکنده مى شد. سوار هر چه جلوتر مىآمد, نورش فزونى مى گرفت. حالا شمشیر و زره و سپر و فشنگ را بر تن سوار مى …
… ـ هنوز شام نیومده؟ … نگاهش همچنان به سوار دوخته شده بود, از رد سم اسب, به جاى خاک نور پراکنده مى شد. سوار هر چه جلوتر مىآمد, نورش فزونى مى گرفت. حالا شمشیر و زره و سپر و فشنگ را بر تن سوار مى …
… و دمام، ذکرخوانی، عَلَم، کتابخوانی، پیشخوانی، پامنبری، سینهزنی دورهای، لاییلایی گهوارۀ علیاصغر(ع)، سرود حجلهگاه قاسم (ع)، چاووش، روضهخوانی، شبیهخوانی ذوالجناح، صبحدم، شبیهخوانی شام …
… ﻦﺨﺳ ﺶﯾﺎﻫ یﺘﺴﻣ و ﺎﻫ یــﺷﻮﺧ ،باﺮﺷ زا ﻪﮐ یﻣﺎﮕﻨﻫ نﺎﺸﯾﺎﻫاﺮﺳ هدﺎﺑ هﮋﯾو ﻪﺑ یﺮﺠﻫ ﮥﻧﺎﯿﻣ و ﻦﯿﺘــﺴﺨﻧ یﺎﻫ هﺪــﺳ نﺎﯾاﺮﺳ یﺑﺮﻋ یﺎﻫ هرﺎﮕﻧ ﺶﻘﻧ ﺎﯾ ﺮﯾوﺎﺼﺗ ﻒﯿﺻﻮﺗ زا ،ﺎﻫ مﺎﺟ ﻒﺻو رد ﺎﺴﺑ ﻪﭼ و ﺪﻧا هدﺮﮐ ﻒﺻو ﺰﯿﻧ ار باﺮﺷ یﺎﻫ مﺎﺟ یﺘﺣ و یﻗﺎﺳ ،هﺪﮑﯿﻣ ،…
… ، زره و تجهیزات نظامى خود را با او عوض کند و در جاى امیرالمؤمنین (ع) در قلب لشکر بماند و خود لباس جنگ عباس (ع) را پوشید و بر اسب او سوار شد و در مبارزهاى کوتاه اما پر تب و تاب، کریب را به …
ایناللو ها ازجمله قبایل ترک نژادند که در حکومت ممالیک شام نقش ویژه ای داشتند. پس از پیوستن این گروه به صفوی ان, با نام قزلباشان شاملو, یکی از آنها حاکم منطقه چادگان شد. اولاد او تا دوره پهلوی…
… ﺷﺎم ﺑﻪ ﮐﻮﻓﻪ از اﺳـﺮا ﮐﺎروا ن ﺣﺮﮐ ﺖ :ق.ه 61 ﻣﺤﺮم ﭘﺎﻧﺰدﻫ ﻢ . زﯾﺎد اﺑﻦ دﺳﺘﻮر ﺑﻪ، ﻋﺒﺪاﷲ ﺷﻬﺎد ت ودﺳـﺘﮕ ﯿﺮي ﺟﺎﻣﻊ ﻣﺴﺠﺪ در(… ـ روز ﻫﯿﺠﺪه از ﺑﻌﺪ) ﺷﺎم ﺑﻪ اﺳـﯿﺮا ن ﮐﺎروا ن ﻣﺰار زﯾـﺎر تﺑﺮاي ﮐﺮﺑﻼـ ﺑﻪ اﺳـﯿﺮا نﮐـﺎروا نورود .ـ زﯾـﺎر تﺑﺮاي ﮐﺮﺑﻼـ ﺑﻪ …
این شهر همچنین به خاطر واقع شدن در سر راه کاروانهای تجاریِ شمال و جنوب؛ شام، یمن و مکه، از نوعی تجارت بهرهمند بوده و نیز مردم آن به داد و ستد در خود شهر میپرداختند و بازار خردهفروشی در آن پررونق …
… که اثر بدون اسطورة ادبی، استعاره، تشبیه، اسناد مجازی و دیگر عناصر صور خیال ازجمله جانبخشیدن[12] یا تشخیص و برای مثال توسّع در مدت زمان تشنگی در عاشورا یا بروز اعمال انسانی از اسب، …
… میرداماد استرآبادی، از علمای شهیر دولت صفوی است، نامهای دوستانه که در آن از شریف مکه درخواست شده تا یکی از رجال دولت صفوی به نام مِهْتَر سلمان را در سفر حج پذیرایی کند و نیز چند رأس اسب …
اسب رمید... تاخت آورد... شیههای بلند سر داد که آفاق از آن پُر شد. دلاوری را در کنار گرفت که قبیلهها را در مانده کرده بود... با زمین هم-آغوش شد... سر بر بالین شنهای بیابان نهاد... تشنگی از پا …