بوى بهشت 7 آخرین قسمت داستان
… حتى قول دادى منو ببرى کاشان و بندازى تو پاتیل گل سرخ تا ازم گلاب بگیرن. … اما راضیه بىتفاوت به نگاه او و سلامى که به خانمجان مىرساند، از مغازه بیرون آمد و قدمهایش را به طرف خانه تند کرد. …
… حتى قول دادى منو ببرى کاشان و بندازى تو پاتیل گل سرخ تا ازم گلاب بگیرن. … اما راضیه بىتفاوت به نگاه او و سلامى که به خانمجان مىرساند، از مغازه بیرون آمد و قدمهایش را به طرف خانه تند کرد. …
… پیش از آن حس و حواسش متوجه کوچه بن بست و درازی بود که خانه برادرش انتهای آن بود ساعتی بود که در پیاده رو باریک جلو مغازه های بسته و در سایه سایبانهایشان با نگاه به آن کوچه بالا و پائین …
… هنوز سرماخوردگى آنقدرها از رمقش نینداخته بود که جلوى مغازه … مشمیرزا بشاش از پشت میز بیرون آمد و کنار درِ مغازه تکیه داد. … با کمر کاملاً خم و گونههاى سرخ از پلههاى گِلى پایین رفت، ایستاد. چند …
… هر وقت یک شلوغی به وجود می آمد و یا توده ای ها، تظاهرات می کردند، مغازه های اطراف کرکره ها را پایین میکشیدند مدرسه ما هم مدرسه زرتشتی ها بود و فرزندان بسیاری از بهایی ها زرتشتی ها و دیگر …
… مات دور اطاق نگاه کرد حالا دیگر او شک نداشت که هما بچه خودش است آیا میتوانست برود بدون اینکه هما را ببیند؟ کاغذ را دوباره و سه باره خواند در جیبش فرو کرد و از خانه بیرون رفت سر راه در مغازه …
… صاحب مغازه حالتی شبیه سکته کردهها پیدا میکند و به سر مشتریها داد میزنند: مغازه را ترک کنید. از رفتارشان چنین پیداست که میخواهند به پلیس وانمود کنند که ما مغازه را میبندیم اما مشتریها …
… قاورمه گوشتی بودکه سرخ میکردند تا حاجی در طول سفر از آن … وسیلهایکه او را به فرودگاه میرساند، در بیرون ده منتظر میماند، ولی … صاحب مغازه بیرون آمد و گفت: حاجی! عطر نمیخری؟ حاجی گفت:. اگر …
… آمدم برگردم خانه که چشمـم به نـوشـابه هـاى مغازه اکبـرآقـا افتـاد که تـــوى یخ خـوابانیده بـود. نـوشابه تگرگـى بعد از یک بازى گرم و پر زد و خـورد خیلـى مـى چسبیـد. بنابـرایـن معطلـش نکردم و …
… بعد از دو سال کار کردن در آن مغازه, تازه داشت خودش را پیدا مى کرد که در این فیلم گم شده بود, آن هم چه فیلمى. بعد از آن همه سر صحنه رفتن و فیلم گرفتن به زور سه چهار دقیقه اى نشانش دادند; آن هم نه …
… بعد که از اتومبیل پیاده شدم یادم آمد که همین آشنای من از این سرباز سربیها درست میکند و به مغازه ها میفروشد. مدتی گذشت و من ف را دیگر ندیدم زیرا که من در آن وقت عضو اداره ی تحدید تریاک بودم و …