These Crazy Nights
توی ایوان ایستاده مخمل غروب روی کوچه باغها روی قصرالدشت. دیگر حتی تردد چوپانها هم نیست که با گوسفندانشان هیهی کنان از دشت های بالا هر غروب میآیند و پشت پنجره ها رپ رپ کنان انگار …
توی ایوان ایستاده مخمل غروب روی کوچه باغها روی قصرالدشت. دیگر حتی تردد چوپانها هم نیست که با گوسفندانشان هیهی کنان از دشت های بالا هر غروب میآیند و پشت پنجره ها رپ رپ کنان انگار …
… بیست نفر از وزرا و کله گنده ها را به شام دعوت کرده بود میدانی مخارجش چقدر شده بود؛ شش هزار و دو عباسی و سه تا پول امروز بیا به مردم بگو زمان شاه شهید خدا بیامرز با جندک خرید و فروش میشده …
… نمی آید، مرگش میآید چشمهاش را لحظه ای بست. بچه ها و بزرگ ترها سر و صدا می کردند می آمدند و … مثل چشم کله پاچه زل زده بود به گوشه سقف، سرد و مرده. بازجو هی صداش میکرد اما او نمی … چشمهاش را بست. …
… بعد مرا برد در اطاق ،خودش همه درها را بست روی صندلی نشستم چراغ را روشن کرد و آمد روی صندلی مقابل من کنار میز نشست اطاق او ساده، آبی رنگ و تا کمرکش دیوار کبود بود کنار اطاق یک تار …
… می شد هزار عکس را در آن جا داد و چفت مفرغینش را بست. چه … بنی صدر دستهاش را به حالت تسلیم بالا برد چشمهاش را بست و … و امیر توی توالت رستوران یکی از بچه های قدیمی سازمان در بارسلون. …