معنی گفت - فرهنگ فارسی عمید
کلمه "گفت" در زبان فارسی به معنای انتقال سخن یا بیان یک موضوع است و به عنوان فعل گذشته از فعل "گفتن" به شمار میآید. در زیر به برخی از قواعد و نکات نگارشی مرتبط ...
کلمه "گفت" در زبان فارسی به معنای انتقال سخن یا بیان یک موضوع است و به عنوان فعل گذشته از فعل "گفتن" به شمار میآید. در زیر به برخی از قواعد و نکات نگارشی مرتبط ...
گفت . [ گ ُ ] (مص مرخم ، اِمص ، اِ) کلام . قول . گفتار : کی بر او زرّ و سیم عرضه کنم خویشتن را به گفت راد کنم . حکاک .پیچید بزر رخنه ٔ اشعار مر...
گفت. [گ ُ] (مص مرخم، اِمص، اِ) کلام. قول. گفتار: کی بر او زرّ و سیم عرضه کنم خویشتن را به گفت راد کنم. حکاک. پیچید بزر رخنه ٔ اشعار مرا
گفتار. /goftAr/. مترادف گفتار: بیان، تکلم، سخن، عرض، کلام، گفتمان، گفت، مثل، نطق، واج. متضاد گفتار: شنیدار. معنی انگلیسی: speech , word , discourse , oration ...
(گُ) (مص مر.) کلام، قول، گفتار. → عبارت قبل · عبارت بعد ←.
[ گُ ] (مص مرخم، اِمص، اِ) کلام. قول. گفتار: کی بر او زرّ و سیم عرضه کنم خویشتن را به گفت راد کنم.حکاک. پیچید بزر رخنهٔ اشعار مرا بی قدر مکن به گفت گفتار ...
sige · fortalte · fortælle · sagde · siger · snakke · say · tell
گفت . [ گ ُ ] (مص مرخم ، اِمص ، اِ) کلام . قول . گفتار : کی بر او زرّ و سیم عرضه کنم خویشتن را به گفت راد کنم . حکاک . پیچید بزر رخنه ٔ اشعار مرا
همهدقیقمشابهآوامتنآغازقافیه. گفت. فرهنگ مترادف و متضاد. حرف، سخن، قول، گفتار، نطق. خرید اشتراکافزودن واژه · افزونه مرورگر ...